محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

347

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتند : « دروغ مىگويى ، او را كشته اى ، از آن رو كه ما وى را دوست داشتيم . » و هارون محبوب بنى اسرائيل بود . موسى به خدا بناليد و از رفتار بنى اسرائيل شكوه كرد و خدا به دو وحى كرد كه آنها را بنزد قبر هارون ببر و من او را برانگيزم تا به آنها بگويد كه مرده است و تو او را نكشته اى . گويد : آنها را بنزد قبر هارون برد و بانك زد : « اى هارون » و هارون از قبر در آمد و موسى گفت : « من ترا كشته‌ام . » هارون گفت : « به خدا نه ، خودم مردم . » گفت : « به گور خويش باز گرد » و قوم بازگشتند . همه مدت عمر موسى عليه السلام يكصد و بيست سال بود كه از آن جمله ده سال به روزگار پادشاهى افريذون بود و يكصد سال در ايام پادشاهى منوچهر بود و همه مدت پيمبرى وى از آن وقت كه مبعوث شد تا وقتى بمرد به روزگار پادشاهى منوچهر بود . و خدا عز و جل از پس موسى يوشع بن نون بن افراييم بن يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم را به پيمبرى بر انگيخت و بگفت تا سوى اريحا رود و با جباران مقيم آنجا پيكار كند . مطلعان سلف در اين باب اختلاف كرده‌اند كه فتح اريحا به دست كى بود و يوشع كى آنجا رفت و آيا در زندگى موسى بود يا پس از وفات وى بود . بعضىها گفته‌اند پس از درگذشت موسى بود و مرگ همه كسانى كه نخواسته بودند با موسى سوى اريحا روند ، و اين هنگامى بود كه خدا فرمان پيكار جباران داده بود و يوشع فرمان يافت سوى اريحا رود . گويند : هارون و موسى هر دو در بيابان بمردند و از آن بيرون نشدند . از ابن عباس روايت كرده‌اند كه وقتى موسى با خدا گفت : « خدايا من فقط اختيار خودم و برادرم را دارم ، ما را از قوم بدكاران جدا كن . » خداوند عز و جل